سید محمدپارسا سید محمدپارسا ، تا این لحظه: 12 سال و 1 ماه و 18 روز سن داره

فرشته آسمونی من خوش اومدی ...

ریش درآوردن !!!!

چند روز پیش خیلی جدی موقع خواب ازم پرسیدی : «مامانی، بزرگ شدم ریش درآوردم، اگه زشت شدم چکار کنم؟!» اونموقع شب نمی دونستم بخندم یا سوالتو جواب بدم منم گفتم نگران نباش.....ریشت قشنگ میشه مثل مال بابایی میشه و تازه میتونی بری سلمونی و اونجا عمو واست درستش میکنه و ..... جالب بود واسم که اینقدر آینده نگری!!!
2 دی 1398

دلبری کردن واسه مامانی

مهربونم سلام الان که دارم این مطلبو می نویسم دقیقا دو روز از دی ماه گذشته و شما 5 سال و سه ماهه هستی از وقتی مامانی باردار شده خیلی بیشتر از قبل هوامو داری کلا یه جور دیگه ای شده، یه جور خیلی مهربون... یه ویژگی خیلی خاصی که داری، اینه که وقتی یه کاری واست میکنم که خیلی خوشت میاد ازش میای و دستمو می بوسی....و منو منقلب میکنی.  فکر کنم این عادت و ذاتا از خانواده بابایی اینا در خودت داری..... در هر صورت خیلی متحول میشم با این رفتارت و دلمو می بری...... ************************************************************************************************************ دو ماه اول سال تحصیلی خودم میبردمت پایین که سوار ...
2 دی 1398

محمدپارسا به مدرسه مي رود (پيش دبستاني) 👨🏻‍🎓

محمدپارساي عزيزم سلام الان كه دارم اين مطلبو مي نويسم هفتم مهر ماهه و امروز چهارمين روزيست كه به مدرسه ميري 🏻‍ چون تو شهريور ماه يك روز با هم رفتيم مدرسه، ترجيح دادم روز اول مهرماه و تنها بري واسه اولين سوار سرويس شدي و رفتي و من كلي دعا كردم كه روز اولي بهت خوش بگذره و خاطره خوبي تو ذهنت بمونه 🏻 🏻 خداروصدهزارمرتبه شكر همينطورم شد عصر كه برگشتي اينقدر ذوق داشتي كه ميگفتي ميخوام زمانو برگردونم عقب و دوباره برم مدرسه شب واسم تعريف كردي كه از صداوسيما اومدن ازتون فيلم گرفتن و فردا پخش ميشه راستي ميدوني چي گفتي؟ گفتي تو سرويس دعا ميكردم كه نگرانم نشي چه پسر ماهي دارم من دوستاي خوبي پيدا كردي و خانمتونو خيلي دوست ...
6 مهر 1398

هدیه تولد داداشی

چند روز پیش که از افق کوروش خرید کردیم، یه جعبه تخم مرغ هم برداشتیم که وقتی اومدیم خونه و تخم مرغها رو چیدم تو یخچال، جاشو واسه کاردستی برداشتی. بعد نشستی با رنگ انگشتی یکی یکی حفره ها رو رنگ کردی و گفتی وقتی میرفتی مهدکودک و کلاس نوپا بودی این بازی رو خاله باهاتون انجام می داده. تموم که شد اومدی بهم نشونش دادی و گفتی: مامانی می دونی اینو واسه کی درست کردم؟ گفتم: نه. گفتی: اینو واسه داداشم درست کردم که سرگرمش کنم و وقتی می خوام برم مدرسه، دنبالم گریه نکنه و نگه داداشی نرو. خیلی ذوق کردم و کلی بوست کردم که اینقدر مهربونی و تو فکر داداشت هستی. راستی واست تعریف نکردم که دو روز بعد از اینکه از اصفهان اومدیم رفتم سونوگرافی و...
26 شهريور 1398